سلام
مرسی از نظرای قشنگتون
دیگه نتونستم مقاومت کنم و شیطونه من رو کشوند اینجا
خیلی دلم تنگ شده بود.
براتون یه شعر خیلی باحال از ((عباس توفیق)) نوشتم.
((بیجن)) داشت واسه ((نیجه)) می مرد
((نیجه)) داشت واسه ((بیجن)) می مرد
بیجن رفت در رو پیش کرد
منیجه چفت در رو انداخت
بیجن یه چوق! کرد تو چفت
منیجه پشت شیشه ای ها رو کشید
بیجن رفت بالای اتاق
منیجه رفت پایین اتاق
بیجن گره کرواتشو شل کرد
منیجه زیپ پیرهنشو وا کرد
بیجن کت و شلوار بیروتی شو در آورد زد گل میخ
منیجه پیرهن تنگشو در آورد انداخت رو دسته ی تخت
بیجن پیرهن آهاری شو از سرش در آورد انداخت رو صندلی
منیجه زیرپوش صورتی شو از پاش درآورد انداخت رو میز
بیجن طرف چپ تخت نشست، تخت گفت : تق
منیجه طرف راست تخت نشست، تخت گفت : توق
بیجن کفش نیم منی شو درآورد پرت کرد تو در گاهی
منیجه کفش پاشنه بلندشو درآورد انداخت زیر تختخواب
بیجن جوراب کثیفش رو درآورد پرت کرد سینه ی دیفال
منیجه جوراب در رفته شو در آورد انداخت رو پا تختی
بیجن طرف چپ تخت نشست با هیکل پشمالو
منیجه طرف راست تخت نشست با شکم نفخی
بیجن از طرف چپ وارد تختخواب شد
منیجه از طرف راست وارد تختخواب شد
بیجن دست نخراشیده شو دراز کرد چراغ اتاق رو خاموش کرد
منیجه دست بلورش رو دراز کرد چراغ قرمزرو روشن کرد
بیجن به طرف راست چرخید
منیجه به طرف چپ چرخید
ولی ....
بیجن تو مسافرخونه ی ((پتل پرت)) بود
منیجه تو بالا خونه ی ((ابرقو)) !!!
چه عاشقانه، حال کردید؟
نظر یادتون نره